Thursday, September 3, 2009

گفتم، گفت

گفتم: یک نگاه یار من میبرد صبر و قرار من
گفت: باید ظرفها را دیشب می شستی

Monday, July 20, 2009


خواب

من دیگر به یاد تو

تنها       

در خواب             

گریه می کنم                         

Saturday, April 26, 2008


دوباره

گیرم پتویی بر تن سردم بیندازی

با قب یخ زده ام چه می کنی؟

Monday, November 19, 2007


زندگی

بگذار بگذریم
بگذار بگذریم
از چراهای زندگی       

پاسخ این چرا ها
ما را به جایی ره نخواهد گشود       

راهی نیست، سرانجامی نیست
هست هر آنچه هست و نیست هر آنچه نیست

بگذار غرقه شویم در این
چرخه هست و نیست      

بگذار بگذریم
خانه کوچک ما

خانه کوچک ما
توشه جانش را
از درختی میگیرد
که به اعماق زمین
ریشه هایش را کرده فرو

خانه کوچک ما
گرمی اش را
از تن گرم زنی می گیرد
که به احساس زمین و آفتاب
خو کرده است

خانه کوچک ما
به بزرگی دل مهمانی است
که به دیدار هیاهوی چهان
به یک گوشه آن
اطراق کرده است

خانه کوچک ما
گر چه آرام و خرام
به تماشای جهان بنشسته است
رمه گاه اسبان خیالی است
که هر شب از آن
به بلندای جهان
می کنند پرواز

Sunday, October 28, 2007

کلمات

بگذار بجوشد از درون من
اشک همچون آبشاری
خون همچون فواره ای
،نه
شادی همچون ترانه ای
خنده همچون آتشفشانی
تا با خود بشویند این کلمات را
كه انباشته به حلقوم
راه نفس بر من بسته اند

Tuesday, September 18, 2007


غم

خاموش
خاموش       

ما که به اقرار
با خته ایم زندگی را       

نه که به رقابتی
یا که به جدالی       

که به تماشای گردباد خشم تو
که به نظاره گرداب غم تو

خاموش
خاموش       

Saturday, September 15, 2007


خواب - دو

سر فرو برده در ابر بالش
تن رها کرده بر خنک تشک آسمان
با خودمی اندیشم
سرانجام این داستان چه خواهد بود؟

بادِ خواب مرا می برد

خواب - یک

درآسمان خواب خود
از تو دور می شوم
از دیگران هم

و می سپارم خود را
به خنکی آبی زمین
به گرمی زردی ستارگان دور دست
بی آنکه بیندیشم

Wednesday, September 12, 2007

تابسان

می کشم همچون لاشه ای
خود را
در این دمکردهً شهر
به کدامین کچا؟
به کدامین چرا؟

اما می دانم
راه خود را خواهم یافت
به زرد خنک پاییز
و خوشحال خواهم بود
به سپیدی شیر
در قهوه سیاه بی چرایی زندگی

Tuesday, September 11, 2007

و اما دلایل غیبت







Saturday, August 18, 2007

زندگی

در جستجوی معنی زندگی
قانع شدیم به دلیل زندگی
(نه اینکه داشته باشیم راه دیگری)
خسته - یک

نشسته بر نیمکتی دور از هیاهوی شهر
می تپد قلبم، آهسته، آهسته

سینه هایی بزرگ
در نوسانی زیبا، تند، کوتاه
چنانکه به لحظه ای غفلت برهانند خود را از بند
و به دیدار شهر روند

می تپد قلبم، آهسته، آهسته

Thursday, August 16, 2007

گذشت

گذشت آن زمان که به پندار لبخندی لبریزاز شوق می شدیم
گذشت آن زمان که به صدای پچ پچی سرشاراز آواز می شدیم
گذشت آن زمان که به بوی شراب مست می شدیم
گذشت آن زمان که با فردای جهان تا به ابد جاری می شدیم
گذشت

Tuesday, August 14, 2007

طرح - یک

بر سر میز، آرام، خمود
سر در گریبان
شانه ها افتاده
چنان که نوک انگشتان به لمس زمین سیاه شوند
چشمان دوخته به بطری خالی ودکا به وهم

می گوید: برای نماز صبح
به وقت اذان، صدایم کنید

Saturday, August 11, 2007

Deep Thoughts

Wednesday, August 8, 2007

A New Beginning

I wish I could reboot myself.
گفتم، گفت

"گفتم: "که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفت: تافت جدید استفاده کردم. دوست نداری؟
گفتم، گفت

گفتم: که عشقت بیچاره ام کرد
گفت: بیچاره بودی، عشق من بیچاره ای نام آورت کرد

Tuesday, August 7, 2007

گلدان

دستهایی دیده ام به کوچکی گنجشکان
دستهایی به بزرگی آواز قناریان
قلب هایی دیده ام به نرمی گلهای کاغذی
قلب هایی به بزرگی گلهای آفتابگردان

در این خشگزار اندیشه
در انتظار سایش پَر پرنده ای هستم
تا که شاید گلدان قلب من به گل نشیند
گفت، گفتم

گفت : جدی می گی؟
گفتم: به ندرت

Monday, August 6, 2007

My Lover's Glance

Friday, August 3, 2007

گفتم، گفت

گفتم: عشق دیگری داری به سر؟
گفت: پس گمان کردی چگونه می کنم من با تو سر؟
گفتم، گفت

گفتم: دروغ می گی ؟
گفت: من در مورد چیزهای ساده و بی اهمیت دروغ نمیگم

Tuesday, July 31, 2007

بازگشت

من به خانه خواهم آمد
کمی دیر تر، کمی تاریکتر
تا به برق چشمانت
جرقه ای زند در این دل نحیف من

من به روشنایی نگاه تو محتاجم

Saturday, July 28, 2007

گفتم، گفت

گفتم: همینطور دارم مینویسم
گفت: میخوای یک کم بیشتر بخونی؟
تو

و تو آمدی
وبا خود دنیایی آوردی
پر از خاطره
پر از شادی
پر از غم

و دنیای من هزار برابر شد

Wednesday, July 25, 2007

گفتم، گفت

"گفتم: "غم تو دارم
گفت: قرص هایت راخورده ای؟
حالا حکایت ماست

گاهی آدم وقتی یک چیزی را به یک زبان دیگر میشنود یا می خواند فکر می کند حتما" طرف یک چیزمهمی دارد می گوید. حالا حکایت ماست. آنقدر به فارسی چیزی ننوشتم که حالا هر چرندو پرندی که به فارسی می گم فکر میکنم حتما" یک چیزی هست
گفتم، گفت

"گفتم: "که ماه من شو
گفت: مگرشبها تو زود نمی خوابی؟

Monday, July 23, 2007

برای بهزاد

بهزاد همه چیز را می دانست
طعم خوش بربری را به شرط آنکه تُست شده باشد
فرمول شیمیائی ودکا و ویسکی را بی آنکه نوشیده باشد
را St. Laurent ساعات کار مهرورزان بلوار
بی آنکه مهر آنان در سینه پرورده باشد    

بهزاد همه چیز را می دانست
و چه سبکبال می رفت در این شهر باد و باران

بهزاد دل ِ گرمی داشت
گفتم، گفت

گفتم: ما در سراشیب زندگی هستیم دیگر، مسعود جان
گفت: از همان ابتدا سراشیب است

Sunday, July 22, 2007

از گذشته ها

من حرام می شوم
دراین خیابانهای سرد
کوچه های تنگ     
دراین سراشیب تند پله ها
خانه های تاریک     

من حرام میشوم
درذهن کوچکم
در این دل نحیف     

من حرام می کنم
قلب گرم و سرخ تو را در این قلب سرد و کبود

Saturday, July 21, 2007

زندگی

،تاس را بریز
،بازی کن
مرگ در انتظارمان است
بدنبال آبی

آبی آسمان، نه
آبی دریا، نه
آبی کلاه ورزشی ِ تو
آبی چشمان میشی تو

! آه ، زندگی آبی من

Friday, July 20, 2007

کار

میکنم برپا کفشم را
می کشم بردست دستکشهایم را
می گذارم برسرکلاهم را

ودر جعبه ای می نهم قلبم را
وراهی کار می شوم

، امروز
، فردا
همیشه