گفتم: عشق دیگری داری به سر؟ گفت: پس گمان کردی چگونه می کنم من با تو سر؟
گفتم، گفت
گفتم: دروغ می گی ؟ گفت: من در مورد چیزهای ساده و بی اهمیت دروغ نمیگم
Tuesday, July 31, 2007
بازگشت
من به خانه خواهم آمد
کمی دیر تر، کمی تاریکتر
تا به برق چشمانت
جرقه ای زند در این دل نحیف من
من به روشنایی نگاه تو محتاجم
Saturday, July 28, 2007
گفتم، گفت
گفتم: همینطور دارم مینویسم گفت: میخوای یک کم بیشتر بخونی؟
تو
و تو آمدی
وبا خود دنیایی آوردی
پر از خاطره
پر از شادی
پر از غم
و دنیای من هزار برابر شد
Wednesday, July 25, 2007
گفتم، گفت
"گفتم: "غم تو دارم گفت: قرص هایت راخورده ای؟
حالا حکایت ماستگاهی آدم وقتی یک چیزی را به یک زبان دیگر میشنود یا می خواند فکر می کند حتما" طرف یک چیزمهمی دارد می گوید. حالا حکایت ماست. آنقدر به فارسی چیزی ننوشتم که حالا هر چرندو پرندی که به فارسی می گم فکر میکنم حتما" یک چیزی هست
گفتم، گفت
"گفتم: "که ماه من شو گفت: مگرشبها تو زود نمی خوابی؟
Monday, July 23, 2007
برای بهزاد
بهزاد همه چیز را می دانست
طعم خوش بربری را به شرط آنکه تُست شده باشد
فرمول شیمیائی ودکا و ویسکی را بی آنکه نوشیده باشد
را St. Laurent ساعات کار مهرورزان بلوار
بی آنکه مهر آنان در سینه پرورده باشد
بهزاد همه چیز را می دانست
و چه سبکبال می رفت در این شهر باد و باران
بهزاد دل ِ گرمی داشت
گفتم، گفت
گفتم: ما در سراشیب زندگی هستیم دیگر، مسعود جان گفت: از همان ابتدا سراشیب است
Sunday, July 22, 2007
از گذشته ها
من حرام می شوم دراین خیابانهای سرد کوچه های تنگ دراین سراشیب تند پله ها خانه های تاریک
من حرام میشوم درذهن کوچکم در این دل نحیف
من حرام می کنم قلب گرم و سرخ تو را در این قلب سرد و کبود
Saturday, July 21, 2007
زندگی
،تاس را بریز ،بازی کن مرگ در انتظارمان است
بدنبال آبی
آبی آسمان، نه
آبی دریا، نه
آبی کلاه ورزشی ِ تو
آبی چشمان میشی تو
! آه ، زندگی آبی من
Friday, July 20, 2007
کار
میکنم برپا کفشم را می کشم بردست دستکشهایم را می گذارم برسرکلاهم را